|
|
آیا من وجود دارم؟ |
 |
|
تمام ماشين ها ، مغازه ها ، فروشگاها ، خانه ها ، كوچه ها ، ديوارها ، خيابان ها ، آدم ها با لباسهايشان و اين صندلي كه بر روي آن نشسته ام و اين ميز كه در جلويم قرار دارد همه ي اشيايي كه من در تشكل تنديده شده آنها هستم با حضور بيهوده و وجود مبحوس كننده شان من را دارند خفه مي كنند اينها همه مرده اند ، اينجا براي من به متوله ي زندان تاريك و آلوده و بزرگ واجدي مي باشد در زير اين آسمان تاريك بي انتها ، آيا من وجود دارم ؟ آري وجود دارم چون كه استفراغم مي آيد : از هستي خود بيزارم ، آيا من آزادم ؟ اما اين آزادي در پوچي است . وجود من فقط يك اتفاق است . من يعني غايتم . من يعني دستم كه دارد مي نويسد من يعني خواسته هايم و انتخابم نه بيشتر . طبيعت مسموم شد و من را استفراغ كرد . اين را تاريخ گفت . هستي من يك جهش است در جهاني فاقد وحدت و مداومت و فارغ از هر گونه ربط و ترتيب و اتصال من تنها هستم و دلهره دارم زيرا خدا مرده است و طبيعت مرا از خود چون پاره اي اضافه پرت كرده است و به حال خود وانهاده شده ام . زرتشت ، بودا ، محمد ، عيسي ، موسي ، روسو و ماركس و افلاطون و … ، همه مرده اند . اين را تاريخ گفت . من سرنوشت ندارم چون كه آينده اي وجود ندارد . هدف وآرمان و آرزو فقط يك خيال است ، خيال و زندگي يك حماقت است ; نبرد.
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
هان اي دوزخيان ! افسردگي را جدي نمي گيريد چون كه جديست دوست دارم فسردگي را زيرا كز افسردگيست حقايق روزگار و شادي برادر ديرپاي فسردگي اختراع ناگريز نهاد بشريت از شادي مي گريزم ، با اندوه مي آميزم زيرا تشنه ي حقيقت ، توتم بي حقيقتي خوشي فسون زندگيست و غم دشمن حيله غم و شادي زاده ي يك مادرند اما شادي ، فرزند نامشروع آن مادرست انسان تهوع حيات است عالم هيچ در هيچ است و هستي ماتم زده ي بشر در گهواره ي او مسرت مي يابد و آن آسودگي همانا توان غفلتست و لا قيدي : شادي و خنده مي ستايم فسردگي را زيرا كه اوست آيئنه ي تمام نماي من و اوست جوابگوي تهوع حيات حيات به مرگ لبخند مي زند و دل اندوهنان و لرزان من به حيات دشنام مي دهد و اما عشق عشق همان لبخند فريبنده و شعوذه گرانه ي حيات است و اميد اميد همان دوست گول خورده ي عشق شعوذه گر است زندگي راهيست و مرگ مقصد آن زندگي احتضار است و مرگ . سرانجام. پايان ، پاياني سرآغاز شروعي ، شروعي براي همه كس و پاياني براي هيچ كس. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
سرزده اما بي تو شكسته بالم خاموش اما با تو پرندگانم پس كجا عشق را بايد يافت؟ ايا ان كجا كه تو را يافتم؟! در بين ريل هاي قطار يا در اسمانهاي بيابان تو كجايي كه دوباره مي خواهمت......
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
چون رفتگري در كوچه ي نگاهت كينه ها را جارو مي كنم! كاش نگاهت جز كينه مرا هم مي ديد!
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
من از فاصله تنهاترم من از رفتن صداي گام هاي او تنهاترم من آموختم از مرگ شقايق ها تنهايي را
مگو كه آواز اقاقي ها تنهاست مگو كه پرواز قناري ها تنهاست
بگو كه تنهايي من تا شقايق ها, اقاقي ها, قناري ها تنهاست! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
قاب هاي خالي چه مغموم بر پشت ديوار انباري سر بر خاك گذاشته و خفته اند و چه دلتنگ به آواز مهتاب گوش سپرده اند و من به خود مي گويم : چه دير آمدي كه گام لالايي از تو زودتر آمده بود. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
آه كه چه تنها شده ام!!! |
 |
ديگر شيطنت كودكي كه شيشه ي خانه ي همسايه را مي شكند زيبا نيست! ديگر مرواريد سروده اي از دريا نيست! وديگر ماسه ها الماس گمشده اي را در دل خود جاي نمي دهند چرا؟ چون ديگر آينه مرا در آغوش نمي گيرد
آه كه چه تنها شده ام!!! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
چه كسي جز تو نم نم صدايم را در صداي اقيانوس ها حس مي كند چه كسي جز تو غم را نگاهم مي خواند چه كسي جز تو قصه ي سخن اشكهايم را مي داند چه كسي جز تو پاسخ لبخند تلخ مرا مي داند چه كسي مي داند كه جز تو را ندارم چه كسي مي داند كه دوستت دارم و ترنم صداي گرمت در قلبم لانه كرده همان لحظه اي كه سكوت تو را در اوج نفس هايم بلعيدم. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
براي آنكه رفت و جز خيالي از آن نماند... |
 |
بي بهانه قطار نگاهم به دنبال تو بر روي ريل هاي آسمان توقف مي كند! ناگاه كسي در غربت نگاهم در سكوت لبانم از پشت شيشه ي نحيف اشك هايم نجواكنان مي خواند: بي بهانه برو كه او از خيلي پيش تر آرميده...! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
فانوس ديگر بدون تو سخن نمي گويد و تنهاترين خورشيد بي تو شعله ايست خاموش كه ستاره ديگر بي تو نمي رويد و در قبرستان تاريكي آسمان پنهان است
پس ديگر كجا روم؟!
كه اقاقي زيبا نيست! كه شقايق ديگر مرا به خانه اش راه نمي دهد! و خورشيد حتي نگاهي گذرا به من نمي كند!
پس،
چون كه هم خانه مي شوم با ستاره كه در قبرستان آسمان زندانيست گله نكن. |
|
|
|
|
|
| |