|
|
|
 |
|
سايه ها گم شده غم هاي غمين سست شده عشق تو ساقه ي پيچك تنهايي مرا فرسوده بر دلم سرما شكست نفس تو بر لبان دل من ترك ميريزد اشك شوق بر گونه ام مليله دوزي كرده با تو ديگر شقايق زيبا نيست با تو ديگر اقاقي خواهد مرد و نيلوفر بي سخن خواهد ماند بر صخره سار دل تو آويزم رخ تصوير خواب تو را مي بينم پيراهن تو خيس ز حرفهاي من است خيس تر از آن خاموشي تو پرتوي عشق بر پيكر من مي لغزد "هوس لبخنديست" بيهوده مپاي غير دل من در ني زار دلم نغمه اي ز نگار چشم تو مي ريزد بيهوده مپاي لب سرد زمانه، با تو خواهد گفت: گرم تر از من لبخندي نيست! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
در كنار ساحل گام هايم معنايي ندارد موج ها رقصان بر پاهايم بوسه مي زنند و پاهاي شكسته ي ترانه ام غبطه مي خورند
پرنده از صداي باد مي ترسد و خود را در آغوش ماسه ها رها كرده و چه زيباست دستمال وداع قايقراني كه بي معنا براي من تكان مي دهد
و من هم چه بي معنا به او كز كرده ام!!!!! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
من كي ام؟ |
 |
|
من كي ام؟
كه قافله ي زنبق ها مرا در ايستگاه خاكستر آفتاب به فراموشي سپرد
من كي ام؟
كه جهان هاي هاي بغض دهان گشوده ي مرا به پرده مي كشد
من كي ام؟
آنكه باد پيراهنم را با بوي تر پونه ها مليله دوزي كرده
من كي ام؟
آنكه زمزمه كنان بر سردي سنگ ها وداع را نقاشي مي كند
من كي ام؟ آنكه زلالي نور مهتاب در الماس چشمانش دفن مي شود و چون شكاف زخم آسمان يكريز مي بارد.
و من كي ام؟
كه براي رها شدن از اشك به اشك پناه برده ام و چون حسرت نگاه درختي به شكفتن در پاييز لانه كرده ام! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
در سكوت تو در باغي كنار رودخانه به دنبال فرياد تو مي گردم
كه قناري آنجا نمي خواند كه ستاره آنجا نمي ماند و خواب چشمان تو مجاليست براي گريه اي بي امان و سكوت لبان تو بهانه ايست براي شكستن فريادها
و چه كنم كه در شكستن فريادها فرياد تو خود شكسته بود! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
نيلوفر
پلك هايم سر بر زانو گذارده و چه تلخ مي گريد بي تابم، همچون بالي كه تا معشوق پرواز مي كند
فاصله مرا به جنون كشانده و به آسمان نگاه مي كنم
ستاره انگشت خود را بر لبان خود گرفته : هيس! به زمين نگاه مي كنم نيلوفر چه آرام سر بر خاك خفته
آه!كه چه اندكند شبنم هاي تن آن و چه خوش بوست شميم سينه ي آن
به آسمان سر بر مي آورم و با گونه اي خيس به ستاره فرياد سر مي دهم: صداي باد نيلوفر را برد!!!!!! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
من مي روم من مي روم تا پايكوبي عروس بادها زيبا باشد
من مي روم تا شوق تابيدن در تو نمايان شود تا ديگر خورشيد سر بر كوهها گيسوانش را نيفشاند و بادبان قايق تنهايي به تكرار تصويري دوباره نيانجامد
من مي روم تا لبخند آينه فراموش نشود  و بال پروانه به آتش نكشد من مي روم تا گنجشككي مغموم بر بام خانه اي نگريد
من مي روم تا پاي رقص در ميان كولي ها فواره كشد من مي روم به پايان دو خط موازي پس به دنبالم نشتابيد كه انتها ندارد!!!! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
بيايد همه باهم در اين شبها ی خوب ساده صدايش بزنيم کار سختی نيست التماس دعا ............................. آمدم.................آمدم
با نفس هايم...با قد م هايم.....
آرام...آرام...
نه خسته بودم از روزگار...نه گلايه اي در دل ....
همه را در اين" دنياي خاكي"....به خاك سپردم...
راهي ديارت شدم ...گرچه" لايق" نبودم...
عاشق بودم....سر شار از تو...
تلاقي نگاهم در نگاهت...
هر آن چه بودم ...هر آنچه هستم را از يادم برد................
باران بود كه مي باريد...باران ...
زانوانم سست شد....در نگاه تو سجده كفر است!!!
اما بدان من كافر در گاه تو هستم... به سجده نشستم...
در آغوشت غرق شدم....كفر ميگوييم؟ بگذار بگوييم...
گفتند: بخوان....!!!!
گفتم :چه؟
گفتند: در مقاوم" او" بايد بخواني...
زيارت عشق....زيارت عشق
زبان بند آمد... لهجه شكست...!!!!!
سر بدامنش گذاشتم....
نوازش دست تو بود...خودت بودي...
صدايت بود....گفتي:صدايم كن...
هر آنچه كه قلبت مي گويد...
نه زيارت مي خواهم....نه لهجه...نه زبان...
من و تو از يك صدايم.............
با من بگو....از" خودت" بگو...
" مرا ساده بخوان..."سادگيت" را مي خواهم
من گفتم: بگذار خاموش بمانم...
نگاهم را بخوان....نگاهم با تو حرفها دارد
اين روزها " دردمند" فراوان است ...بگذار" من" خاموش بمانم
نگاهم را به قرباني بپذير.................................
و... تو آمدي ...دستانم را گرفتي....مرا ...مرا به در وازه بهشت بردي |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو ميكنم. خدا پرسيد: پس تو ميخواهی با من گفتگو کنی ؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد خدا خنديد : وقت من بی نهايت است ... در ذهنت چيست كه ميخواهی از من بپرسی؟ پرسيدم: چه چيز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: كودکی شان. اينكه آنها از كودکی شان خسته ميشوند، عجله دارند كه بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می كنند كه كودك باشند. اينكه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند، و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند. اينكه با اضطراب به آينده می نگرند و حال را فراموش می كنند و بنابراين نه درحال، زندگی ميكنند و نه در آينده. اينكه به گونه ای زندگی ميكنند كه گويی هرگز نمی ميرند و به گونه ای می ميرند كه گويی هرگز زندگی نكرده اند. دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر، می خواهی كدام درس های زندگی را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند كه آنها نمی توانند کسی را وادار كنند كه عاشقشان باشد، همه ی كاری كه آنها می توانند بكنند اين است كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند. بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول می كشد تا زخم های عميقی در قلب آنهايی كه دوستشان داريم ايجاد كنيم، اما سال ها طول می كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسی نيست كه بيشترين ها را دارد، کسی است كه به كمترين ها نياز دارد. بياموزند كه آدم هايی هستند كه آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند. بياموزند كه دو نفر می توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند، و آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم. آيا چيزی ديگری هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم. " هميشه " ... |
|
|
|
|
|
| |