|
|
|
 |
آن بلا، آن درد خوب سينه سوز! از کجا آمد، نمي دانم هنوز! شايد از اعماق جنگلهاي راز شايد از پشت کپرهاي نياز آمد و بر بام روحم پر کشيد از سر پرچين قلبم سر کشيد آمد و من پيش پايش گم شدم از جنون، ورد لب مردم شدم آمد از دردش پًرم کرد و گذشت بي وفا سيلي خورم کرد و گذشت شمع بزمش بودم، آبم کرد و رفت خنده اي کرد و خرابم کرد و رفت رفت و کوه طاقتم را باد بًرد يوسف اميد من در چاه مًرد رفت و طاق عشق من آوار شد اي بخًشکي شانس!اينهم يار شد؟ عاشقان آيينهء روح همند مرهم دلهاي مجروح همند عشق همخوابي آب و آتش است موج خون بر ساحل آرامش است عشق راه عقل را گل ميکند هرچه با ما ميکند دل ميکند آتش شوقي که گم شد در گلم سر زد از خاکستر سرد دلم اي دل شوريده مستي ميکني؟ باز هم شبنم پرستي ميکني؟ بعد از اين زهر جدايي را بخور چوب عمري با وفايي را بخور منکه گفتم اين بهار افسردني ست منکه گفتم اين پرستو مردني ست منکه گفتم اي دل بي بند و بار عشق يعني رنج ، يعني انتظار عشق ، خونت را دواتت ميکند! شاه باشي ، عشق ماتت ميکند آه عجب کاري بدستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل |
|
|
|
|
|
| |