|
|
وداع سرد |
 |
یه کم حرف ساده به رنگ تو... کاش امشب زمان بایستد به تماشای حریر رقص دامنه ستاره ها! میروی. میروی و مرا در این تنهایی غریبانه ام می پیچانی! دیگر تا آمدنت لبانم شکوفه نمی زند  بخار اندوه بی تو مرا گرم خواهد کرد؟ آری؟ به گمانم لبان سحر هم می لرزد! چرا؟ می پرسی چرا؟ از ایستگاه سرد بدرودت بپرس! که دیگر زبانم برای لحظه ای سرد بدرودت گنگ گشته! که دیگر حتی دستهای خداحافظی هم شکسته تا برای تو دستمال سرخ وداعی تکان دهد! |
|
|
|
|
|
| |