تبليغاتX
Anne Sheirly
   
Anne Sheirly
WelCom To My Weblog
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

فروردین 1388

بهمن 1387

دی 1386

مرداد 1386

اسفند 1385

آبان 1385

تیر 1385

خرداد 1385

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384

____________________
مطالب اخير

غیرت

دست بر روي زانوان نشسته ام و به تو فکر ميکنم

اول یکم از خودم بگم...

شروع

آه كه چه تنها شده ام!!!

وداع سرد

می مانم تا خدا

برای او که بی بهونه رفت...!

رفتی اما یاد تو بر جاست

انتظار به معنی تو!

____________________
پیوند ها

من و ام اس

پزشک جوان

عشق من رویای من

دختر پاییزی

آسمان! من مي نويسم. عادله

anne

کافهء زیر دریا

شبهای روسیه

____________________

RSS 2.0

 
 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

شنبه 21 شهریور1388

دست بر روي زانوان نشسته ام و به تو فکر ميکنم


اين روزها روزهاي سختيه اونم فقط بابت اين که باهام قهره....

چهارشنبه ظهر زنگ زد بابت دعواي شب قبل معذرت خواهي کنه اولش کلي گله کردم قول داد که ديگه تکرار نکنه منم بخشيدم....

گفتم: دلم برات تنگ شده خيلي ام تنگ شده
گفت: اشکال نداره به اين دلتنگيا عادت ميکني !
-منظورت چيه؟
-نميدونم همينطوري گفتم!
-مگه آدم همينطوريم حرف ميزنه؟
-خوابم مياد ميرم بخوابم بوس بوس
-ميگم منظورت چي بود؟؟؟؟؟
-اااااااااااااه! ديگه گير نده همينطوري گفتم....
-باشه منم همينطوري گوشيمو خاموش ميکنم تا توام همينطوري دليلش يادت بياد....
-به درک! ميگم الکي گفتم اصلا دليلش اينه که بچه اي (واي اينقدر ازين کلمه بچه اي بدم مياد که خون جلو چشمامو ميگيره) اخلاقت سگيه...
ديگه خسته ام کردي جونم به لبم رسيده! ديگه نمي خوامت اين کارم نه تنبيه نه ميخوام واست ناز کنم فقط ميخوام از هم جدا شيم....
ديگه نه تلفن بزن نه sms بده.. باي.
-باشه باي.
(البته ما دعواهاي بدتر از اينم کرديم بازم آشتي کرديم)
تو دعوا اون فقط دهنشو وا ميکنه فکر عاقبتشو نميکنه شايد چون مقصر منم ميدوني چرا ؟!
چون نشنيده ميگيرم و به راحتي مي بخشم!

يه نيم ساعتي گريه کردم بيشتر به خاطره خودم به خاطره نفهميم
تصميم گرفتم به حرفش گوش بدم ... حالم خيلي گرفته بود ميدونستم حالش خوب نبوده براي اين زود عصباني شده فکر کردم به رو خودم نيارم و بهش sms بدم...
sms دادم
-شهابي؟
-کوفت!
-دلم خيلي گرفته
-...
-از همه چي خسته شدم
-...
بيشتر از همه از خودم!
-...
شنيدي ميگن زماني ميرسه که مرگ خودتو از خدا ميخاي؟
-...
-براي من الان همون زمانه!
-...
-باشه ديگه sms ام نميدم... همون کوفت لايقم بود...باي.
-...
تصميم گرفتم ديگه بهش فکر نکنم يعني همون طور که گفته بود به دلتنگيام عادت کنم ! الان 3 روزه ميگذره حتي يه sms هم نداده!
دختر عمه ام زنگ زد گفت حالش خيلي بده نمي تونه از جاش تکون بخوره (معدش چند ساله مشکل داره) گفتم به نظرت چيکار کنم؟
گفت زنگ نزن تو کاري نکردي همين که ببينه تو بي تفاوتي خودش منت ميکشه ...
هر وقت منو اذيت ميکنه يه بلايي سرش مياد بد زنگ ميزنه ميگه منو ببخش!
نميدونم چرا هميشه اين منم خودمو کوچيک مي کنم ! ايندفه تصميم گرفتم کوتاه نيام.


پ.ن1: کار درستي ميکنم؟
پ.ن2: اگه تلفن نکنه چي؟

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

شنبه 21 شهریور1388

اول یکم از خودم بگم...

من دختری هستم 21 ساله که تمام مسئولیت های یه خونواده رو دوششه اینقدرم وقتشو روش زیاده اومده وبلاگ می نویسه...(می دونم میگی مسخرس)
خوب شاید چون هیچکیو از این نظر ندارم که حرفامو بهش بگم  دختری که هم دانشگاه میره درسشو بخوبی می خونه از صبح که پامیشه می شورهو میسابه ... وقتی میگم مسئولیت خونه یعنی همه چی حتی خریدای بیرون حتی کارای بانکیو اداری ...

از نظر اعضای خونواده همه رو دارم که یکی یکی برات معرفی میکنم: (حفظ کن یادت باشه می پرسمااااا )
1. یه مامانه گل که قبل من اون جای من بوده که از زحمت زیاد نمیتونه راه بره خیلی مریضه دیابت رو همه ی اعضای بدنش اثر گذاشته از چشماش بگیر تا دندونو کلیه و قلبو پاهاش با همه ی اینا هنوز کارشو ادامه میده و خرج خونه رو تا حدوده زیادی در میاره

2. مامان بزرگ خیلی پیرم که تنها کاری که می تونه بکنه غذا دستشویی نماز (البته حرفم می تونه بزنه)

3. یه بابای قدر نشناس شاید فقط برای من (حالا تو پستای بعد متوجه منظورم میشین)

4. یه خواهر که خونه ی بخت رفته دومین بچش همین شنبه هفته ی گذشته به دنیا اومد که تا همین امروز نگهداری از اونم به عهده ی من بود

5. داداشی که یک سالو نیم ازم کوچیکتره ولی به طرزه بدی تو روم وامیسه (البته دیابت داره و چون زیادی لیلی به لالاش گذاشتن این ریختی شده)

6. و آخرین عضو خونوادمون که جز ریختو پاش بدیه دیگه ای نداره هر کاری بگم می کنه همیشه ام کمکم میده تا حدودی...


حالا تصورشو بکنین با این اوصاف چی میکشم حالا مونده هنوز چیزی نگفتم دیروز از صبح که پا شدم تا 4 که وقت دندون پزشکی داشتم شستمو سابیدم بطوری که مچ دستام وا نمیشد خیلی سخته از صبح که پا شدی هنوز نفهمیدی چیه؟ کجای؟ دنیا دست کیه؟
بری آشپزخونه هنوز این تموم نشده اون بیاد یه دستت به قابلمه یه دستت به ظرفشویی اینو ول نکرده نخودی (خواهر زادم حنا3 سالش تموم شده که خیلی شیطونو خوش زبونه) بیاد بگه آآآآآآآآآآآآآآآآب... یعنی دهنشو وا کنه اینقدر که انگار یه بلند گورو هورتی قورت داده آبو بدی دستش بگه این لیوانو نمیخوام اونو می خوام اونو بدی بگه این نه کاسه بده کاسه بدی نه پارچو بده پارچو بدی نه قابلمه توام واسه اینکه خلاص شی بدی دستش وقتی روتو اینور کنی ببینی با کله تو قابلمس (البته خالی هااااا)
ساعت 4 هنوز من تو فکر رفتنم هااا اون دمه دره خالهههههههههههههههههههههههههههههههههه بیاااااااااااااااااااااااااا قول بده عروسک می خرییییی بگو بستنی می خرییییییی و البته خیلی چیزای دیگه......
بعد برگشتن با تشر تحویل مامیش دادم که اونم داستانی بود....
شب وقتی خواستم بخوابم دستام بوی وایتکس(سفید کننده ) میداد هر کاری کردم از بین نرفت همونجور خوابیدم تا صبح فکر می کردم هنوز تو شستو شوام امروز تقریبا راحت بود چون کسی خونه نبود....


پ.ن: اصلا دوست ندارم با ترحم به زندگیه من نگاه کنین فقط قدر الانه خودتونو بدونین کسایی هستن وضعیتی بدتر دارن..

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

چهارشنبه 18 شهریور1388

شروع

سلام به همه ی کسایی که با من شروع می کنند
فکر می کنم خیلی سالهاست که دیگه ننوشتم ! حداقل میشه گفت 6 یا 7 سالی میشه
شاید انگیزه ای نداشتم البته همیشه انگیزه لازم نیست مثه الان...
الانم نمی دونم چرا دارم می نویسم شاید زیادی حالم گرفته یا شایدم نحوه ی زندگی کردنم جالب باشه
شبیه به" آن" من نه موهام قرمزه نه ظاهرم شبیه به اونه آنو دوست دارم چون با همه ی بدبختی هاش
ذهن خوشبختی داشت....
 


پی نوشت: حالا تو پستای بعد بیشتر راجع به خودم می گم...

 
 

Weblog Themes By Pars Theme