|
|
غیرت |
 |
زنگ زد ! باهم آشتي کرديم...
مثل هميشه.

اين مدت نبودم... فشار زندگي کمرمو خم کرده ولي با پشتکار زياد تا مي تونم کمرمو راست ميگيرم... 1 ماه به بابا ميگم بيا بريم اين دارو رو پيدا کنيم (يه داروي گياهي هست براي زخم پاي ديابتي ها که اونم گير نمياد شنيدم که يه شهرستان هست همين طرفا يه مساحتي حدودا 70 يا 80 کيلومتر اونجا داره) هر دفعه يه بهونه!!!!!! زخم پاي مامانم بدتر شد  ديشب تصميم گرفتم صبح زود برم البته به شهاب sms دادم : -صبح تا بيدار شدي تلفن کن. ....(خواب)! ساعت 8:26 -سلااااااااام عزيزم  -سلام -چي شده؟؟؟ -مياي بريم (...) -چي؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!! -نه نميگي. -ميگم! -بنزينتو خودم ميدم -دارم -پس؟ -تو عقلتو از دست دادي ميدوني چندتا پليس راه داره؟ اوليش حتما ميگيرنمون! -با تاکسي ميريم. -اونجا برسيم مردمش گزارشمونو ميدن (اينو که راست ميگه شهرش شهر نيست بيشتر شبيه به روستاست! همه عشاير اصيل و هووووف تهه غيرت!) -تنها ميرم -تو را هزارتا بلاست -با آژانس ميرم -اااااااااااااه!!!!! بي عقل ! ميدوني اگه يجا گير کني چه بلايي سرت مياد؟ آره؟ اگه رانندهه تنها گيرت بياره چي ميشه؟ -.... - تو هيجا نميري چون من اجازه نميدم! -بله؟؟؟؟ -بلهو بلا ! ديوانه ... اصلا بگو ببينم اين داداشاي بي غيرتت چيکاره ان تو اون خونه؟ بابات چه نقشي داره؟ هااااااا نقش بخورو بخواب ديگه آره؟
مثل هميشه خواستم حقو به اونا بدم خواستم بگم کار دارن خواستم بگم نميتونن اما آخه مي گفتم چه کاري ؟ چه نتونستني؟ ايندفه خوب مچمو گرفت !!!! هيچي نداشتم بگم فکر کنم فهميد چون لحنش نرمتر شد خواست يکم دلداريم بده...
-چرا همه ي کارا به عهده ي تو ؟ چرا جز تو کسي بفکر نيست؟ من خيلي وقته مي خوام اينو بهت بگم... نميخوام بهت بر بخوره ولي مي خوام بگم شما بي غيرت ترين مردارو تو خونتون دارين!!!! چرا با بابات حرف نميزني؟ چرا ازش نمي خواي بفکر باشه؟ چرا هميشه تو؟؟؟ چرا همه ي انتظارا فقط از تو؟؟؟
(آروم آروم اشک ريختم فکر کردم که ديگه نميشه چيزي پنهون کرد) بعد از چند ثانيه... -اون اگه حرف حاليش بود طي 30 سال زندگي با مامانم مي فهميد... هيچي نگفت بعد گفت: با نيما حرف بزن ازش بخواه اون باهات بياد بگو واسه مامانه ديگه سنگم باشه اسمه مادر بياد آب ميشه قبول ميکنه! گفتم باشه 3 مين ديگه زنگ ميزنم بهت رفتم به نيما گفتم گفت ماشينم خرابه تا يه هفته ي ديگه گفتم تا يه هفته ي ديگه معلوم نيست چه بلايي سرش بياد بيا با آژانس بريم گفت نميام خودت برو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکم افتاد کلي دادو بيداد کردم سرش باورم نميشد اينو بگه مطمئن شدم حق با شهابه ما بي غيرت ترين مردارو تو خونمون داريم! تلفن کردم به شهاب گفت چي شد گفتي؟ گفتم نه تا رسيدم دمه در رفته بود حالا ظهر که اومد بهش ميگم گفتم فعلا امروز ميرم عطارياي اينجا رو ميگردم گفت آماده شو ميام دنبالت (وقتي حرف ميزدم بغض تو گلوم گير کرده بود فکر کنم همه چيو فهميده بود ولي هيچي به روم نياورد) اومد بعد از کلي اينور اونور گيرش اورديم واييييييييي از خوشحالي خواستم بپرم بغل فروشندهه شهاب گرفتم!! کلي خريد کردم حتي نونم نداشتيم فکر کنين خونه ي ما بس که مامي حاضر کرده داده به خوردشون مثلا صبح نون نداشتيم نيما 2 تا خريده براي خودش صبحانه خورده ديگه به بقيه فکر نکرده!!!!!!!! خوبه اين چيزارو به شهاب نميگم مگه نه حتما پيشنهاد ميکنه خودمو بکشم! اومدم خونه مامي خيلي خوشحال شد ولي نفهميدم چرا بروز نداد!!!!!!! چيزي نگفتم تا خودش بگه.. نگفت نيما اومد کلي با مامان دعوا کرد يه حرفايي ميزد که من از خجالت آب شدم مامان واسه خاطر طرز نون خريدن صبح دعواش کرده بود دخالت نکردم نه اينکه مهم نباشه اينقدر عصباني بودم که خواستم گلدونو بکوبم تو سرش! مامي خواست دخالت نکنم خواست وضعيتو بدتر نکنم از خونه رفتم بيرون خواستم تنها باشم غروب اومدم با کلي سردرد يه چاي خوردم خوابيدم...
خيلي حالم بده دوست دارم از اين خونه از اين شهر برم... برم يه جايي که مردش غيرت داشته باشه ! سر در گمم پريشونم حالم اصلا مساعد نيست حرفاي شهاب بدجور تکونم داد....
پ.ن1: يعني مرد با غيرتم هست؟ پ.ن2: آخر زندگيه من چي ميشه؟ فکر ميکنم الان به آخر رسيدم!
|
|
|
|
|
|
| |