|
|
|
 |
|
امشب از آسمان دیدهء تو روی شعرم ستاره می بارد در زمستان دشت کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانهء تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو کسی نیابد دگر نشانهء من روح سوزان و آه مرطوب بوزد بر تن ترانهء من
آه بگذار زین دریچهء باز خفته بر بال گرم رؤیاها همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم ... تو ... پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو ... بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین طوفان کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم بروم در میان صحراها سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. |
|
|
|
|
|
| |