تبليغاتX
Anne Sheirly
   
Anne Sheirly
WelCom To My Weblog
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

فروردین 1388

بهمن 1387

دی 1386

مرداد 1386

اسفند 1385

آبان 1385

تیر 1385

خرداد 1385

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384

____________________
مطالب اخير

غیرت

دست بر روي زانوان نشسته ام و به تو فکر ميکنم

اول یکم از خودم بگم...

شروع

آه كه چه تنها شده ام!!!

وداع سرد

می مانم تا خدا

برای او که بی بهونه رفت...!

رفتی اما یاد تو بر جاست

انتظار به معنی تو!

____________________
پیوند ها

من و ام اس

پزشک جوان

عشق من رویای من

دختر پاییزی

آسمان! من مي نويسم. عادله

anne

کافهء زیر دریا

شبهای روسیه

____________________

RSS 2.0

 
 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

شنبه 21 شهریور1388

اول یکم از خودم بگم...

من دختری هستم 21 ساله که تمام مسئولیت های یه خونواده رو دوششه اینقدرم وقتشو روش زیاده اومده وبلاگ می نویسه...(می دونم میگی مسخرس)
خوب شاید چون هیچکیو از این نظر ندارم که حرفامو بهش بگم  دختری که هم دانشگاه میره درسشو بخوبی می خونه از صبح که پامیشه می شورهو میسابه ... وقتی میگم مسئولیت خونه یعنی همه چی حتی خریدای بیرون حتی کارای بانکیو اداری ...

از نظر اعضای خونواده همه رو دارم که یکی یکی برات معرفی میکنم: (حفظ کن یادت باشه می پرسمااااا )
1. یه مامانه گل که قبل من اون جای من بوده که از زحمت زیاد نمیتونه راه بره خیلی مریضه دیابت رو همه ی اعضای بدنش اثر گذاشته از چشماش بگیر تا دندونو کلیه و قلبو پاهاش با همه ی اینا هنوز کارشو ادامه میده و خرج خونه رو تا حدوده زیادی در میاره

2. مامان بزرگ خیلی پیرم که تنها کاری که می تونه بکنه غذا دستشویی نماز (البته حرفم می تونه بزنه)

3. یه بابای قدر نشناس شاید فقط برای من (حالا تو پستای بعد متوجه منظورم میشین)

4. یه خواهر که خونه ی بخت رفته دومین بچش همین شنبه هفته ی گذشته به دنیا اومد که تا همین امروز نگهداری از اونم به عهده ی من بود

5. داداشی که یک سالو نیم ازم کوچیکتره ولی به طرزه بدی تو روم وامیسه (البته دیابت داره و چون زیادی لیلی به لالاش گذاشتن این ریختی شده)

6. و آخرین عضو خونوادمون که جز ریختو پاش بدیه دیگه ای نداره هر کاری بگم می کنه همیشه ام کمکم میده تا حدودی...


حالا تصورشو بکنین با این اوصاف چی میکشم حالا مونده هنوز چیزی نگفتم دیروز از صبح که پا شدم تا 4 که وقت دندون پزشکی داشتم شستمو سابیدم بطوری که مچ دستام وا نمیشد خیلی سخته از صبح که پا شدی هنوز نفهمیدی چیه؟ کجای؟ دنیا دست کیه؟
بری آشپزخونه هنوز این تموم نشده اون بیاد یه دستت به قابلمه یه دستت به ظرفشویی اینو ول نکرده نخودی (خواهر زادم حنا3 سالش تموم شده که خیلی شیطونو خوش زبونه) بیاد بگه آآآآآآآآآآآآآآآآب... یعنی دهنشو وا کنه اینقدر که انگار یه بلند گورو هورتی قورت داده آبو بدی دستش بگه این لیوانو نمیخوام اونو می خوام اونو بدی بگه این نه کاسه بده کاسه بدی نه پارچو بده پارچو بدی نه قابلمه توام واسه اینکه خلاص شی بدی دستش وقتی روتو اینور کنی ببینی با کله تو قابلمس (البته خالی هااااا)
ساعت 4 هنوز من تو فکر رفتنم هااا اون دمه دره خالهههههههههههههههههههههههههههههههههه بیاااااااااااااااااااااااااا قول بده عروسک می خرییییی بگو بستنی می خرییییییی و البته خیلی چیزای دیگه......
بعد برگشتن با تشر تحویل مامیش دادم که اونم داستانی بود....
شب وقتی خواستم بخوابم دستام بوی وایتکس(سفید کننده ) میداد هر کاری کردم از بین نرفت همونجور خوابیدم تا صبح فکر می کردم هنوز تو شستو شوام امروز تقریبا راحت بود چون کسی خونه نبود....


پ.ن: اصلا دوست ندارم با ترحم به زندگیه من نگاه کنین فقط قدر الانه خودتونو بدونین کسایی هستن وضعیتی بدتر دارن..

 
 

Weblog Themes By Pars Theme