|
|
دست بر روي زانوان نشسته ام و به تو فکر ميکنم |
 |
اين روزها روزهاي سختيه اونم فقط بابت اين که باهام قهره.... 
چهارشنبه ظهر زنگ زد بابت دعواي شب قبل معذرت خواهي کنه اولش کلي گله کردم قول داد که ديگه تکرار نکنه منم بخشيدم....
گفتم: دلم برات تنگ شده خيلي ام تنگ شده گفت: اشکال نداره به اين دلتنگيا عادت ميکني ! -منظورت چيه؟ -نميدونم همينطوري گفتم! -مگه آدم همينطوريم حرف ميزنه؟ -خوابم مياد ميرم بخوابم بوس بوس -ميگم منظورت چي بود؟؟؟؟؟ -اااااااااااااه! ديگه گير نده همينطوري گفتم.... -باشه منم همينطوري گوشيمو خاموش ميکنم تا توام همينطوري دليلش يادت بياد.... -به درک! ميگم الکي گفتم اصلا دليلش اينه که بچه اي (واي اينقدر ازين کلمه بچه اي بدم مياد که خون جلو چشمامو ميگيره) اخلاقت سگيه... ديگه خسته ام کردي جونم به لبم رسيده! ديگه نمي خوامت اين کارم نه تنبيه نه ميخوام واست ناز کنم فقط ميخوام از هم جدا شيم.... ديگه نه تلفن بزن نه sms بده.. باي. -باشه باي. (البته ما دعواهاي بدتر از اينم کرديم بازم آشتي کرديم) تو دعوا اون فقط دهنشو وا ميکنه فکر عاقبتشو نميکنه شايد چون مقصر منم ميدوني چرا ؟! چون نشنيده ميگيرم و به راحتي مي بخشم!
يه نيم ساعتي گريه کردم بيشتر به خاطره خودم به خاطره نفهميم تصميم گرفتم به حرفش گوش بدم ... حالم خيلي گرفته بود ميدونستم حالش خوب نبوده براي اين زود عصباني شده فکر کردم به رو خودم نيارم و بهش sms بدم... sms دادم -شهابي؟ -کوفت! -دلم خيلي گرفته  -... -از همه چي خسته شدم -... بيشتر از همه از خودم! -... شنيدي ميگن زماني ميرسه که مرگ خودتو از خدا ميخاي؟ -... -براي من الان همون زمانه! -... -باشه ديگه sms ام نميدم... همون کوفت لايقم بود...باي. -... تصميم گرفتم ديگه بهش فکر نکنم يعني همون طور که گفته بود به دلتنگيام عادت کنم ! الان 3 روزه ميگذره حتي يه sms هم نداده! دختر عمه ام زنگ زد گفت حالش خيلي بده نمي تونه از جاش تکون بخوره (معدش چند ساله مشکل داره) گفتم به نظرت چيکار کنم؟ گفت زنگ نزن تو کاري نکردي همين که ببينه تو بي تفاوتي خودش منت ميکشه ... هر وقت منو اذيت ميکنه يه بلايي سرش مياد بد زنگ ميزنه ميگه منو ببخش! نميدونم چرا هميشه اين منم خودمو کوچيک مي کنم ! ايندفه تصميم گرفتم کوتاه نيام.
پ.ن1: کار درستي ميکنم؟ پ.ن2: اگه تلفن نکنه چي؟ 
|
|
|
|
|
|
| |